تبلیغات
آموزگار مطالعات اجتماعی - یک خاطره جالب ازیک فرمانده ارتش (محمد رضا دهکردی):
آموزگار مطالعات اجتماعی
 
تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | نویسنده : شهناز نادری
اوایل جنگ با دونفراز سربازهای محافظ خودرو فرماندهی ، به روستای "نه چی " رفته بودیم که محل مناسبی برای استقرار توپخانه شناسایی کنیم . هنگام برگشتن از وسط روستا ،که کاملا خالی از سکنه بود،برمیگشتیم که صدای ناله سگی را شنیدیم. دنبال صدا رفتیم ویک سگ زخمی را پیدا کردیم . یکی از سربازها میخواست با تیر او را بزند که من نگذاشتم . تمام موهای بدن سگ خونی ،عسلی ، و بهم چسبیده بود! دراثر گلوله باران روستا توسط توپهای عراقی، ران سگ از دوجا ترکش خورده بود. از طرفی تعداد زیادی کندوی گلی در دیوارها جا سازی شده بودند.ظاهرا این سگ زیر یک کندوی آسیب دیده بوده که به آن وضع در آمده بود (تمام تنش عسلی شده بود!). همینکه من با فریادی جلوی سرباز(سرباز برومند) را گرفتم، سگ زخمی بطرف من آمد! یکهفته بعد علیرغم مخالفت فرمانده ، عسلی را با پایی بانداژ شده از سنگر کوچکی که برایش درست کرده بودم ، بیرون آوردم واز آنروز عسلی  دوست و رفیق تمام بچه ها شد

عسلی دو بار با واق واق کردن گشت شناسایی دشمن را لو داد وحتی یک بار ما موفق شدیم یک اسیر بگیریم! تا اینکه یکروز رفته بودم کنار دریاچه زریوار وخواستم تنی به آب بزنم که عسلی بد جوری مزاحم میشد ، معنی تمام حرکات عجیبش ، لخت نشدن من بود! وقتی آخرین دکمه را بستم ، خودش را لوس کرد و من را  به طرف نیزاری که اغلب ما موقع شنا داخلش میشدیم کشاند. در اینجا عسلی جلوی رفتنم را گرفت ، وقتی دقت کردم دیدم یک راکت عمل نکرده لای نیزارها گیر کرده بود! فردا سعی کردیم راکت را خنثی کنیم ولی نتوانستیم و مجبور شدیم آن را منفجر کنیم! 

بعد از دو ماه ، عسلی عادت کرده بود روی کاپوت جلوی جیپ می نشست و با ما تا محلهایی که برای شناسایی و یا سرکشی میرفتیم ، می آمد! خیلیها حالا عسلی را میشناختند و برای دیدنش می آمدند! 

در تابستان شصت ویک ، یک گروه از بچه ها بطرف پنجوین رفته بودند که موقع برگشتن متوجه میشوند که عسلی حرکات عجیبی میکند ، وقتی با بی سیم گزارش میدادند ، موضوع عسلی را هم گفتند ، بلا فاصله گفتم : "بدون اینکه جلب توجه کنید به عسلی بگویید که نشون بده کی اونجاست ، بهر طرف رفت احتمالا کمین دشمنه"   .عسلی بطرفی که عراقیها کمین کرده بودند میرود و گروهبان اسماعیل زاده و گروهش با تعقیب عسلی مخفیانه تا نزدیک دشمن  میروند ، ناگهان صدای عسلی ،که بالای سر عراقیها بوده، را میشنوند و تبادل آتش شروع می شود. یکساعت بعد با یک گروه به محل درگیری رفتم. دوعراقی کشته شده بودند و یکی از بچه های ما هم مجروح شده بود ولی ..... 

عراقیها یک گلوله هم وسط شقیقه عسلی کاشته بودند!  آنروزعسلی را مخفیانه پشت یکی از پلاژهای کنار دریاچه دفن کردیم و من آنشب خیلی گریه کردم خیلی ......

منبع: http://rmasoodi.blogfa.com/




VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان